تقدیم به جهادگران راه خدا
آدمیزاد باید قدمهایش را بگذارد توی قطعه شهدا تا بوی زندگی را حس کند. تعارف نمی کنم والله. آنجا موجهای سهمگین زندگی جریانی بی وقفه دارد. شب و روز ندارد، آرام و قرار ندارد، همیشه انگار بوی بهشت جاریست، بوی امید جاریست، آدم دلش می خواهد سینه اش را بچسباند روی یکی از سنگها، های های گریه کند که شاید شفاعتی نزدیک باشد، شهادتی نزدیک باشد، شاید در آخرین لحظه های شهادت، روی مهدی فاطمه را، روی حسین فاطمه را، روی عباس بن علی را ببیند...
سلام بر توی ای شهادت، ای آرزوی دیرینم. می دانم خلف وعده ها کردم اما هنوز دلم می خواهد قراری بگذاریم و چشم در چشم هم شویم و حدیثی از جدایی نگوییم.
دلم به سویت روان است و نگاهم در عمق مهربانیت گم شده است.
دلم می خواهد در آغوشت بگیرم و قلبم در تپشهای بی امانش، امیدی جز دیدارت و وصل به تو ندارد.
وعده ی ما، اولین روزی که فرصتی دست دهد و خداوند، نوکرش را، عبد ناپاکش را، نوکر زاده اش را به امید بخشش به تو ملحق سازد...
اگر نبود شوق تو ای زیباترین امیدواری، ای آرزویِ دیرین مولایم علی، ای آسمانی ترین تقاضای مولایم حسین، قسم به خدا که بسیجیان یک روز هم دوام نمی آوردند.
پی نوشت: به آمریکا بگویید، ملتی که شهادت دارد، مرگ ندارد.
تقدیم به خانواده شهید مصطفی احمدی روشن که کلامشان و نتیجه ی تربیتهایشان، روحی تازه در جانِ جوانان این ملت دمیده است.
نظرات ()
|
در انتظار شکست فراعنه
مقدمه
جهان در نگاه من پر است از ولایتهایی که انسانها به پذیرش و ردشان اهتمام می ورزند. دین را آغازیست و آغاز آن پذیرش محبت به پیامبران است و محبت چیزی نیست جز آنکه، قلب و دل خویش را بی واسطه، تحت سلطه ی پیامبران قرار دهیم. ماده بیجان است و تحرکش را از عالَمی می گیرد که حرکت مطلق باشد و از همین روست که انسانها، افعال مادی را بر اساس اراده مجرد خویش سامان می دهند و عالم مجردات، عالم روحِ بیقرار آدمی، عالم شهودِ نفسانی، جهان را تحت سیطره و حاکمیت خود درآورده است. عقل در این مقام، راهیست برای گسترش و تعمیق این رابطه وجودی و البته همین رابطه را در اردوگاه شیاطین انسانی و جنیان نیز مشاهده می کنیم.
حکومت های مغرب زمین
آغازگران انقلابهای مردمی در مغرب زمین، ظلم ستیزانی بودند که ریشه های عمیق استبداد را از جای به در آوردند و با سالها انقلاب و تخاصم با حاکمیت "خود خدا پنداران" و "فراعنه ی جدید"، سعی کردند تا راهی نو در تحقق حاکمیت، متناسب با خواسته های روشن انسانی پیدا کنند. این فراعنه نیز همچون فرعونِ زمانِ حضرت موسی (که بر او و بر پیامبر ما و اهل بیت عصمت درود و رحمت باد ) خود را نه خالق، که مدبران معیشت تلقی می کردند و ملک را از آن خویش و خود را نزدیکترین خدایان به مردم تلقی می کردند و با زبان بی زبانی فریاد بر می آوردند که " انا ربکم الأعلی"(تفسیر المیزان، ذیل آیه 24 سوره نازعات).
اما فراریان از ولایت فراعنه، زودتر از آنچه باورکردنیست، حاکمیت طبقه ای را بر خود مفروض داشتند که امامانی گمراه گر بودند و ساده تر اگر بگویم، خود فراعنه ای بودند در قالبهای جدید و بدین سان بود که عقل، راه محبت به زیبایی های نفس را مسدود ساخت و ظلم ستیزان فرانسوی و انگلیسی و دیگر بلاد مغرب زمین را تبدیل به سربازان استعمارگری کرد که به اسم پیشبردِ مفهمومی مجهول به نام آزادی و به کام کسب منفعت مالی، خود اقدام به ایجاد شاهان و فراعنه ای می کردند که در خونریزی، کم از دیگران نداشتند و ناپلئون و هیتلر و ملکه های خونریز انگلیسی رهبران سفاک شوروی و چرچیل و موسیلینی و رییس جمهور های بی وجدان آمریکایی، مثالهای روشنی از ایشان تلقی می شوند.
متصف به اوصاف غربیان شدن
بی آنکه بخواهم تحلیلی از چرایی و چگونگی نفوذ روشنفکران در مغرب زمین و ارتباط ایشان با ظالمان نوظهور غربی ارایه دهم، کوتاه و خلاصه عرض می کنم که ساکنان کشورهای استعمار شده، جهانِ جدید را مشاهده کردند و نمای زیبای آنرا، با تمام وجود طالب شدند. و البته این طلب و نیاز، پاسخهایی را نیز به دنبال داشت که مهمترین وجه آنرا باید نظریاتی دانست که روشنفکران غربی در باب "توسعه و بالندگی" تولید کردند و آنرا به عنوان ناظری از درون، به خورد شکمهای گرسنه در کشورهای استعمار شده دادند.
حکومتهای مغرب زمین، حالا در حال تبدیل شدن به یک کل واحد بودند. "دنیای مدرن" از درون ظلمهای بی پایان به کشورهای استعمار شده سر برآورده بود و اکنون، جلوه های خویش را به قیمتهای گزافی به آنها می فروخت. هرچه ابزارهای غربی و کلام غربی و نگاه غربی در "زندگی فردی" نمود بیشتری پیدا می کرد، احساس همراهی با "یگانه قدرت امید ساز جهان مادی"، قوت بیشتری می گرفت و در این میانه، خدا در غرب مطرود شد و "ظلم" نهالی بارور گشت و میوه هایش خوب رسید و بر فراز درختِ غرور، خودنمایی ها کرد.
غربیان، انسان هایی هستند که مسلکی را در اندیشه و نوع زیست انتخاب کرده اند و در پی این امر، صفتی را قبول کرده اند که نگاهی خاص به جهان را نمایندگی می کند. هرکس که چنین نگاهی را بپذیرد، او نیز چنین خواهد بود، حال از هر نژاد و طایفه و مذهب و مسلکی که باشد فرقی نمی کند.
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمینَ
هان اى کسانى که ایمان آوردید، یهود و نصارا را دوستان خود مگیرید که آنان دوست یکدیگرند و کسى که (از شما) آنان را دوست بدارد خود او نیز از ایشان است، چون خدا مردم ستمکار را به سوى حق هدایت نمىکند (آیه 51 سوره مائده)
ابزارهای گسترش غرب
هر جا که دولتی بر اساس ساختارهای مدرن ایجاد شده است، و یا غرب توانسته است خود را به عنوان حاکمیتی نمونه عرضه کند، مهمترین کاری که به سرانجامی قطعی رسانده است اینکه مفاهیم خود را در آن نهادینه کرده است. تجلیاتی چون آزادی، عدالت حقوقی (امکانِ برابر)، تساوی و مسایلی از این دست که خود زیربنایی هستند برای بروز و ظهور تجلیاتی که غرب، حقیقتا بدان نام ها شناخته می شود. آنها کدامند؟
غرب، عرصه وجود آدمی را در هر اجتماع انسانی، به سه حیطه کلی تقسیم می کند: 1- سیاست 2- فرهنگ 3- اقتصاد و در این تقسیم بندی، تولیدات غرب چون هنر و صنعت، از اشتراکات بین این سه حیطه و ناشی از تجلی مفاهیم بنیادین چون آزادی تلقی می گردد.
ولی سوال اینجاست که غرب چگونه توانسته است، بدون حضور مستقیم روشنفکران، این حجم عظیم از مفاهیم را در قلب و جان انسانهای به ظاهر دور از تمدن غرب جای دهد؟ جواب به این سوال شاید مهمترین کلیدی باشد که بتوان با آن به تقابل با غرب اندیشید.
دولت مدرن، اولین وظیفه اش را نگارش قانون اساسی می داند که در آن، سیاست و فرهنگ و اقتصاد را تفکیک می کند و مفهومی به نام توازن قوا را در متن خویش محکم و استوار می کند. قانون اساسی، مهمترین نوشته ایست که بالاتر از تمام کتب فلسفی و روانشناسی و اقتصادی و هزار عنوان دیگر در جهان منتشر شده است و نسخه های به روز شده اش، مکرر در مکرر خوانده می شود و هیچ کس حتی به این فکر هم نمی کند که شاید، این همان چیزی باشد که غرب را صادر می کند.
اشتباه بزرگی به نام "قانون اساسی"
نوشتن قانون اساسی اشتباهی نابخشودنی بود که به وضوح باعث شد تا مفاهیم مندرج در کتب غرب، به یکباره در نظام اسلامی ما صاحب اعتبار و معنایی خاص شوند. در اسلام، مفاهیمی چون اقتصاد، سیاست، فرهنگ، هنر، آزادی و یا بسیاری دیگر از این دست مفاهیم را نمی توان یافت اما نظام اسلامی ما، دقیقا بر تفکیک حوزه های اجتماعی و دقیقا بر اساس همان تقسیم بندی های دولتهای مدرن ( دولت های غربی ) نوشته شده است. عجیب است که انقلاب اسلامی که مدعیست، عالم چه در وجود یافتن و چه در شدن محتاج خداوند است و از این روی، تنها قدرت قابل اعتنا و اعتبار را قدرت خداوند می داند، قدرت حکومت اسلامی را که قدرتی یکپارچه و مبتنی بر اطاعتِ امت از خداوند است به چند پاره تقسیم کرده است و در این میان، بالاترین مرجع دینی و نماد و ظهور اسلام در حاکمیت را تنها در محل رفع نزاع های سیاسی بین قوا به رسمیت می شناسد و آش آنقدر شور می شود که امام خمینی در سخنرانی خود چنین می گوید:
" اینکه در این قانون اساسى یک مطلبى- ولو به نظر من یک قدرى ناقص است و روحانیت بیشتر از این در اسلام اختیارات دارد و آقایان براى اینکه خوب دیگر خیلى با این روشنفکرها مخالفت نکنند یک مقدارى کوتاه آمدند- اینکه در قانون اساسى هست، این بعض شئون ولایت فقیه هست نه همه شئون ولایت فقیه. و از ولایت فقیه آنطورى که اسلام قرار داده است، به آن شرایطى که اسلام قرار داده است، هیچ کس ضرر نمىبیند. یعنى آن اوصافى که در ولى است، در فقیه است که به آن اوصاف خدا او را ولىّ امر قرار داده است و اسلام او را ولىّ امر قرار داده است با آن اوصاف نمىشود که یک پایش را کنار یک قدر غلط بگذارد. اگر یک کلمه دروغ بگوید، یک کلمه، یک قدم برخلاف بگذارد آن ولایت را دیگر ندارد. "
از این روی، حقیر اعتقاد دارم که تفکیک قوا از اساس اشتباه بود و حجتی شرعی برای آن نداشتیم جز اعتبار به ظن و گمانهایی که بعد از 30 سال تجربه، شکست قطعی آنها را مشاهده کردیم. امروز به خوبی می بینیم که "تفکیک قوا"، صاحبان قدرت را محافظه کار کرده است در حالی که قرار بود با "تقسیم وظایف الهی" بین امت، پیمودن راه را در مسیر امام و اسلام آسان کنیم و تحرک جهادی را جایگزین بروکراسی و خانه نشینی کنیم. آنقدر قدرت ها با هم تزاحم پیدا می کنند که حتی نهادهایی مثل جهاد سازندگی هم حذف می شوند و برای باز تولید آن در دولت احمدی نژاد، تصمیم به تقویت بخشهای اقتصادی در سپاه پاسدارن گرفته می شود ولی چه انتظاریست از ساختارهایی که امتحان خود را با شکست پس داده اند؟
حرفی از امروز
از انتخابات 84 به این سو، جبهه ای تشکیل شد که باید آنرا ویران کننده ی اصول اساسیِ قانون اساسی تلقی کنیم. احمدی نژادیانِ سال 84، به وضوح از مفهموم نفی تحزب سخن می گفتند و حتی احمدی نژاد، فراتر از نقش خود در قانون اساسی، راه تقابل با مجلس را بر اساس استناد به کارهای کارشناسی پی گرفت. اطرافیان احمدی نژاد، نفی تحزب را در دستور کار خود داشتند و این امر، خود باعث شد که جبهه ای نو در نظام اسلامی ما پا بگیرد ( و شاید دوباره جان بگیرد ) که اصل اساسیِ آن، نفی نفوذ و تفکیک قوای تاثیر گذار در تصمیم گیریها بود. این که تا چه میزان در این امر موفق بودند جای بررسی دارد اما نگاه اساسی بر این امر منطبق بود.
جهان بر اساس ساختارهایی سامان یافته است که خداوند کریم، تحقق آنها را تضمین کرده است و والاترینِ آنها در ارتباط عبد و معبود چنین می دانم که " ان تنصر الله ینصرکم و یثبت اقدامکم". جهاد در راه خدا، راهیست که بنده او باید بپیماید و خداوند نیز، یاری او را تضمین کرده است. انقلاب ما در آغاز پیدایش خود در دو جبهه مهم و اساسی درگیر بود. اولی با مظاهر توسعه چون دولت مدرن، ساختارهای صنعتی، روشهای توسعه ای و ... و دومین مورد را باید توهمی به نام عدالتخواهی برای توده های کارگری تلقی کرد. توهمی که آنچنان مفاهیم زیبا و زشت را در هم کرده بود که دلِ هر جوان انقلابی را می برد و راه هر انقلابی را به سوی خود کج می کرد. نتیجه ی پایداری مردم ما در نصرت پروردگار، نابودی اندیشه ی رقیب در کوتاه ترین زمان ممکن بود و امروز، حقیر، انسدادی که در فلسفه غرب پدید آمده است را ناشی از همین نصرت الهی تلقی می کنم. انسدادی که امروز با گسترش خود به سمت اقتصاد و سیاست، جهانِ توسعه و دولت مدرن را به استهزا گرفته است و ایشان را غرق در بحرانهای عمیق خودباوری کرده است به گونه ای که امیدی برای خروج از بحرانهای پیشرو در خویش نمی بینند.
خداوند در امتحاناتی سخت، دو وجهه ی دل فریب از غرب را به مردم ما عرضه کرد. اول توهمی به نام توسعه اقتصادی و دوم توهمی به نام توسعه سیاسی. مردم ما با هزاران فراز و نشیب، با رای به خاتمی، اولین توهم را رد کردند و در سال 84، حتی توهمی به نام توسعه سیاسی را نیز به سخره گرفتند. پیش از این عرض شده قانون اساسی در هر کشوری، سه مفهوم اساسی را به صورت ریشه ای و بنیادین برقرار می کند. 1- اقتصاد 2- سیاست 3- فرهنگ.
غربی شدن در هریک از این سه مقوله، نزدیک شدن به کفار و شکست و اضمحلال است و مردم دو گزینه را رد کردند. اما از پس فرهنگ هم بر می آیند؟
غرب، ساختارهای اجتماعی را در بعد فرهنگی بر دو گونه تقسیم بندی می کند، اول فرهنگ مدرن و دوم فرهنگ سنتی! نه اینکه فرهنگ سنتی ماقبل مدرن است، خیر! این تقسیم بندی از اساس خود یک تقسیم بندی مدرن است و تقسیم فرهنگ ( تفکیک از سیاست و اقتصاد ) به دو عامل سنتی و مدرن نیز خود تقسیم بندی مدرنی محسوب می شود.
فرهنگ مدرن، فرهنگیست که همخوان با مفاهیم اقتصاد و سیاست است. "با فرهنگ های مدرن" خود را صاحبان اصلیِ اقتصاد و سیاست می دانند و این همان چیزی بود که در انتخابات 88 شکست خورد. جنگِ 88، جنگی بین خارج و داخل یا فرهنگ مداران سنتی و مدرن نبود. جنگی بود میان متولیانِ اصلی غرب و غربزدگی و نفی کنندگان مفاهیم مندرج در فرهنگ و سیاست و اقتصاد!
آینده ای که در پیش است
تا اینجای کار، مردم از پس فرهنگ مداران مدرن بر آمده اند. با توجه به تحلیلی که در بالا ارائه دادم، انتظار می کشم که فرهنگ مداران سنتی نیز هرچه در چنته دارند رو کنند و شکست خویش را در بالاترین سطوح به رخ مردم بکشند تا غرب با تمام هیمنه اش و با تمام عظمتِ پوشالیش اش، در برابر اسلام زانو بزند و سر خم کند و راهی جز شکست در پیش روی خود نبیند. ساختارهای سنتی که عبارت است از خود برخورداری های ابلهانه از دانایی که راهی جز تفرعن بر پیروانش باز نمی کند. فرعونیتی که اساسش را باید در نگاه خواص و عوامی یافت که بی حساب، مردم را انسانهایی نادان و دانایی شان را دسته چندم رده بندی می کند. مردمی که از نگاه اسلام، امتی والا و از دید امام خمینی، برترین امتهای تاریخ از صدر اسلام تا کنون بوده اند.
و من همچنان منتظرم
---------------------------------------
مباجثه پیرامونی:
برادرم میثم زعفرانی:
به نظر متن شما گرچه درونمایه خوب و احتمالاً درستی داشت، اما آنچنان به روحِ قانونِ اساسی پشت کرده بود، که کلیتِ متن را مورد لطمه، و نهایتاً سبب آن شد که بنده در زمره آن دسته از آدمهایی باشم که به مقاله شما نگاه خوبی ندارد.
البته نقدی هم چند خطی نوشته بودم که خیال کردم به درد نمیخورد؛ اما بنده اساساً شان قانون اساسی را که حکم پیکرِ این روح انقلاب را دارد، کم تر از ماهیت انقلابی آن نمیدانم و لذا دستخوش تغییر و رد و اصلاح آن را فقط در گرو سرعت یافتن این روح میدانم. آنهم یا ساز و کارِ درست.
قانون هم ابداً مولود غرب نیست. چنانچه از ایرادات متن است که نفرموده منظور از غرب چیست و اگر چنانچه منظور از غرب، اروپا و امریکای پس از قرن شانزده مد نظر باشد، بنده اساساً با این نظر مخالفم. همانطور که با مرحوم آل احمد؛
حکماً می بایست چیزی هم در ارتباط با فقه می نوشتید تا منِ مخاطبی که به شریعت معتقدم، و این روحِ انقلاب را در گرو طریقت 1400 ساله میدانم، کمی نزدیکی بیشتری را حس و چنانچه قانون را در دایره فقه جعفری می دیدم، پرسشی حل نشده برایم باقی نمی ماند.
جایی هم در ارتباط با حکومتهای مستبده غربی سخن راندید و از «خود خدا پنداری» سخن به میان آورید که این با مشیِ چه دول سوسیالیستی و چه با قوای حاکمه امپریالیسم، کمی متفاوت است. در فقره یِ دولتهای غربی، متنتان دقیق نبود و منِ مخاطب با این قسمت کلی مشکل داشتم!
بهر حال متن خوبی نبود. اگر چه با تقدم روحِ انقلاب بر ظاهرِ انقلاب اسلامی، که شاید درونمایه نوشته شما باشد موافقم. درونمایه ای که در این روزها تنها سببِ تفاوت ما با سایر حاکمیت های عرفی است.
بنده حقیر (هادی آگاهی): سلام
اول اینکه لطف کنید نقد خود را بفرستید اگر صلاح میدانید
دوم اینکه اساسا، محتوی متنی که بنده نوشتم بر اساس این نکته نوشته شده است که قانون اساسی، دو ویژگی دارد، 1- مقدم بر انقلابها نیست 2- ماهیتیست که اضافه بر اسلام و یا هر شریعت دیگر نوشته میشود و خود کتابیست که در امور اجتماعی، همسنگ قرآن قرار میگیرد.
این نکته دوم شاید برای شما گران بیاید و به راحتی نپذیرید اما ما در معارف شیعه داریم که معصوم، ثقل اصغر است و کتاب خدا ثقل اکبر، حال در دوران جدیدی که پیش آمده، گویا ثقل دیگری هم در جامعه ما مطرح شده است که غیر از دو ثقل اول است و به آن استناد میشود و آن چیزی نیست جز قانون اساسی. شما بدون مطالعه دقیق از شرع و تنها با مطالعه قانون می توانید قاضی یا حاکم باشید! این آیا عجیب نیست؟
این که قانون اساسی، مقدم بر انقلابها نیست، خود موضوعیست اما در مقاله ای که پیش از این نوشته بودم، تحقق انقلاب در ایران را نیز نفی کردم و اصرار ورزیدم بر این نکته که در ایران، همانند همه ی کشورهای دیگر و اخیرا کشورهای اسلامی، قیام های اسلامی رخداده است وطرف حسابش، دیکتاتورها نیستند بلکه طرف حسابشان، ظلم و ظالمها هستند. این نکته مهمیست که باید مورد توجه قرار گیرد و ترجمه ی استبداد به ظالم یک مغلطه است.
از این روی، حقیر، قانون اساسی را مبتنی میدانم بر یک وهم عمیق از فهم ی نادقیق، که " خود والا پنداران جوامع" با استناد به آن، سعی در جا انداختن مفاهیم آن دارند.
مقدمه قانون اساسی را بخوانید. اولین جمله اش را دقت کنید. اینها برای همان جمله ای که خودشان گفته اند، این قانون را نوشته اند. این بیانی از من نیست، از خودشان است.
پس بنده قانون را زاده غرب نمیدانم، بلکه قانون اساسی را زاده غرب میدانم.
و اما در مورد غرب
غرب در نگاه من، همان چیزیست که استاد داوری اردکانی مطرح کرده اند با تفاوتهایی ناچیز و آن این است:
غرب ( و نه غرب جغرافیایی ) یک صفت است که معنایی جز تصور کلی از صفت غربی را به ذهن متبادر نمیکند. این غربی، نه به معنای اتصال به غرب جغرافیایی، که اشاره گر به برداشتی خاص از ارتباط بین انسان و طبیعت است. بین انسان و ساخته دستش وبین انسان و ادراک او. این صفت است که نوظهور است و فراگیر، نه تمایل به غرب جغرافیایی. شاید بتوان گفت که غرب، کلمه ایست مثل "جبهه کفر" یا "جبهه ایمان". اینها نه جغرافیایی دارند و نه مرزی، بلکه مفهومی هستند کلی، که برداشت ذهنی را از تقابلی فکری بیان می کنند که اعضای آن، نماینده ی نوعی نگاه خاص به جهان هستند. غرب در نگاه من من نیز چنین مفهومی تلقی می شود که در واقع عبارت است از "جبهه غربی شدگان".
ارتباط بین فقه و قانون را باید در مقاله ای جدا مطرح کنم ولی خلاصه این که از نگاه من، احکامی که منتج است از "تفقه ولی فقیه"، همسنگ است با قانون اساسی در نزد متمایلان به غرب و علاقه مندان به دولت مدرن.
برای فهم موضوع پیرامون "خودخداپنداری"، اول کاری که میکنید این باشد که تفسیر علامه را پیرامون آیه "اناربکمالاعلی" مطالعه کنید. در نگاه علامه به موضوع، کسیکه ادعا کند معیشت مردم در دستان اوست، خود را رب ( و پروش دهندهی امور مادی ) معرفی کرده است. از همین جهت بود که فرعون چنین گفت و بنده نیز ادعا کردم که فراعنه جدید نیز چنین می گویند.
نامه ای به برادران سپاهیم
بسم الله النّاصر المستضعفین و القاصم الجبّارین
http://bahrain.gigpa.com
سلام و درود خداوند بر برادران مجاهد ما در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، آنها که در سالهای آسایش و صلح، ذهن و تن خود را به سختی و جنگ آوری آماده ساختهاند تا در پناه عقل و ایمان، از اسلام ناب محمدی و ثمرهی خون شهیدان انقلاب اسلامی پاسداری کنند.
برادران مجاهد ما
امروز، برادران مسلمان ما در اقصی نقاط دنیای اسلام، پرچم قیام را در سنگرهای مستحکم ایمان برافراشتهاند و جبههی جهانی مستضعفین علیه مستکبرین و طالبان سیادت «کفر و شرک جهانی» را سامانی نو بخشیدهاند. عاشقان الله، دروازهی کاخهای اسارت را در هم شکستهاند و با دست خالی، در برابر حاکمان جور و طاغوتیان دنیاپرست سنگر گرفتهاند و شعار «الله اکبر» سر میدهند. مصر، لیبی، تونس، یمن، بحرین، اردن و تمامی آزادگان جهان، علیه استکبار و طغیانگران هویپرست موضعی روشن گرفتهاند و قیام اسلامی خود را آغاز کردهاند. قیامی که یک سوی آن حقطلبان هستند و در مقابل آنها، اهل باطل و منادیان ظلم. قیامی که اینبار، محصور در دیوارهای بلند فخرفروشی ملی و طایفهای نیست. قیامی که اساس و بنیان آن را فطرت الهی انسانها شکل داده است. قیامی در برابر سالها تحقیر امت اسلام و قیام علیه حاکمانی که بوسه به چکمههای استکبار میزدند. قیام به ضعف کشاندهشدگان، قیام شرافتمندان غیور، قیام امتی که عزتش را از خداوند گرفته است که فرمود «وَ لَنْ یَجْعَلَ اللهُ لِلْکافِرینَ عَلیٰ الْمُؤْمِنینَ سَبیلاً».
در این جنگ نابرابر، مستکبرین تبانی کردهاند تا امت اسلام را در داغ عزیزان به سوگ بنشانند و بذر ترس را در دل ساکنان کشور خویش بکارند. آنها خوب فهمیدهاند که اگر یکی از کشورهای منطقه، به هر طریقی بتواند نظام حاکم را به کل ریشهکن کند و طاغوتیان را به دادگاههای انقلابی بفرستد، کار همهی آنها یکسره خواهد شد. تا امروز، به هزار ترفند سیاسی، مانع از فروپاشی نظامهای مستکبر شدهاند و تنها عروسکها را جابجا کردهاند. آنها میخواهند ارادهی امت اسلام را در هم شکنند تا همچنان سیطرهی کفر را به آنها تحمیل کنند.
بحرین، نقطهی آغاز سرکوب است و آل سعود-«این خائنین به حرم بزرگ الهی» و نوکران شیطان بزرگ- رأس تمام فتنهها در منطقه هستند. امام خمینی، به خوبی این روزها را میدید که آنگونه بر طاغوتیان سعودی میتاخت. امروز، طاغوتها به امت اسلام چنگ و دندان نشان میدهند و امتهای مسلمان در برابر این گرگهای درنده بیدفاع ماندهاند. امروز اگر لشکرکشی این قدارهبندهای منطقه بیپاسخ بماند و یا خدای نکرده بتواند ارادهی بخشی از امت را درهم شکند، فردای امت اسلام، تاریکتر از ظلمات سالهای پیش خواهد شد، فردایی پر از درد و رنج و شکنجه!
برادران سپاهی ما
سالها رخوت و سستی ما را ببخشید. امروز از شما میخواهیم که به عنوان مهمترین رکن نظامی ایران، این «دژ نظامی و آسیب ناپذیر»، نیاز سربازان اسلام را در سرتاسر جبههی مستضعفین علیه مستکبرین تأمین کنید. آینده از آن اسلام است اگر امروز، ارادهی خود را مصروف تصاحب آن کنیم.
ما امضا کنندگان این نامه اعلام میکنیم، حاضریم در هر بخشی که مورد نیاز باشد، به کمک و مساعدت برخیزیم و از هیچ تلاشی فروگذار نکنیم که این حرکت اگر به هر دلیلی به شکست بیانجامد، هیچ حجتی در برابر پروردگار عالمیان نخواهیم داشت. از سوی دیگر تقاضا داریم، هرچه در توان دارید برای یاری مظلومان و مستضعفان به کار گیرید و به کمک مردم بحرین بشتابید که ایشان در خط مقدم مبارزه با طاغوتیان قرار گرفتهاند و در تصمیمات خود به خاطر داشته باشید که «جنگ ما، جنگ عقیده است و جغرافیا و مرز نمیشناسد».
«و شما اى مستضعفان جهان و اى کشورهاى اسلامى و مسلمانان جهان بپاخیزید و حق را با چنگ و دندان بگیرید و از هیاهوى تبلیغاتى ابرقدرتها و عمّال سرسپرده آنان نترسید؛ و حکام جنایتکار که دسترنج شما را به دشمنان شما و اسلام عزیز تسلیم مىکنند از کشور خود برانید؛ و خود و طبقات خدمتگزار متعهد، زمام امور را به دست گیرید و همه در زیر پرچم پرافتخار اسلام مجتمع، و با دشمنان اسلام و محرومان جهان به دفاع برخیزید؛ و به سوى یک دولت اسلامى با جمهوریهاى آزاد و مستقل به پیش روید که با تحقق آن، همه مستکبران جهان را به جاى خود خواهید نشاند و همه مستضعفان را به امامت و وراثت ارض خواهید رساند. به امید آن روز که خداوند تعالى وعده فرموده است.» بخشی از وصیتنامهی امام خمینی، قدس الله روحه الزکیه
جمعی از فرزندان روح الله (قدس سره) در دانشگاه ها
آفریده از ضعف
این مقاله بررسی یک واقعه است، نه از جهت وقوعش به نقل از خبرگویی منابع موثق ( که تجربه انتخابات 88 و طوفان خبری 89 ثابت کرد که کار عاقلانه ای نیست )، بلکه برای آشنایی با آدمهایی که امروز در وقوعش موثر بوده اند.
این مقاله بخش هایی خواهد داشت، اگر تمایلی برای شنیدن ندارید و عادت کرده اید به مطالعه های سریع در خبرخوانها، همان بخش سوم را بخوانید، جمع بندی را از دست نخواهید داد.
1- نگاهی به آموزه های دینی
عبور از حادثه های انقلاب، بدون عبور از امواج سهمگین فتنه ها و مواجهه با امواج عظیم آن ناممکن است. برای من، فتنه هر آنچیزیست که حق را به باطل درآمیزد و چون حقیقتی ناب، بر بندگان خدا عرضه کند.
در این میان، هر رذیلت اخلاقی بین مومنان، بسان امواج خروشان خشم و نفرت، بر سر اسلام و مسلمانی فرود خواهد آمد، حال می خواهد حب جاه باشد یا لج بازی، دهن بینی از اشراف (حوزوی و دولتی و دانشگاهی) باشد یا خود بزرگ بینی. شیطان راهش را پیدا می کند، یادم هست که آیت الله مجتبی تهرانی می گفت، عقل شیطان از همه ما بیشتر است، فکر نکنیم که از پس او بر می آییم به تنهایی (نقل به مضمون).
آنچه این روزها واقع شده است، دشمنی ها را بین مومنان افزون کرده است و رذیلتهای کوچک اخلاقی را بر رفتار ایشان مسلط کرده است. چه بسیار که مومنان از ظن و احتمال پیروی کرده اند و به یکدیگر بدگمان شده اند. و اینها نه از آن جهت است که ضدیت با اسلام را مشاهده کرده باشند، بلکه بخاطر گناهانی چند، و هرچند بزرگ،است و بدین سان از یکدیگر روی برتافته اند.
دعوت به وحدت بین برادران:
پروردگار ما، بندگانش را به وحدت و همدلی فراخوانده بود و ما همیشه می خواندیم:
"واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا"
اما این آیه بخشهای دیگر هم دارد!
"و اذکروا نعمت الله علیکم اذ کنتم اعداء فالّف بین قلوبکم قأصبحتم بنعمته اخوانا و کنتم علی شفا حفرة من النار فانقذکم منها کذلک یبین الله لکم آیاته لعلّکم تهتدون"
و همگى به رشته (دین) خدا چنگ زده و به راههاى متفرّق نروید، و به یاد آرید این نعمت بزرگ خدا را که شما با هم دشمن بودید، خدا در دلهاى شما الفت و مهربانى انداخت و به لطف و نعمت خدا همه برادر دینى یکدیگر شدید، و در پرتگاه آتش بودید، خدا شما را نجات داد. بدین گونه خدا آیاتش را براى (راهنمایى) شما بیان می کند، باشد که هدایت شوید.
اما این "و لاتفرقوا" چیست؟
ما در میان خویش، فرقه فرقه می شویم و دسته دسته بر حقانیت خویش سند می آوریم. چگونه می شود که خداوند، برای همه ما میشود سند اثبات حقانیت؟
"ان هذه أمتکم امة واحدة و أنا ربّکم فاتّقون / فتقتعوا أمرهم بینهم زبرا کل حزب بما لدیهم فرحون"
و این مردم همه یک دین و متفق الکلمه یک امت شمایند و من یگانه خداى شما هستم، پس از من بترسید. / آن گاه مردم (با وجود این سفارش خدا) امر (دین) خود را پاره پاره کردند (و در آیین، فرقه فرقه شدند) و هر گروهى به آنچه نزد خود پسندیدند دلخوش گشتند.
ولی درد اختلاف و جدایی، اگر مبنای درستی داشته باشد، شاید قابل تحمل باشد اما وای به روزی که ظن و گمانهای باطل و بی اساس، ریشه تصمیم های ما گردد. خداوند ما را خطاب قرار می دهد وقتی می گوید:
"یا ایها الذین آمنوا اجتنبوا کثیرا من الظّن انّ بعض الظّن إثم و لا تجسّسوا و لایغتب بعضکم بعضا أیحب احدکم أن یأکل لحم اخیه میتا فکرهتموه و اتّقوا الله إنّ الله توّاب رحیم"
اى اهل ایمان، از بسیار پندارها در حق یکدیگر اجتناب کنید که برخى ظنّ و پندارها معصیت است و نیز هرگز (از حال درونى هم) تجسس مکنید و غیبت یکدیگر روا مدارید، هیچ یک از شما آیا دوست میدارد که گوشت برادر مرده خود را خورد؟ البته کراهت و نفرت از آن دارید (پس بدانید که مثل غیبت مؤمن به حقیقت همین است) و از خدا پروا کنید، که خدا بسیار توبه پذیر و مهربان است.
برادران من، از گمانهای بد بپرهیزیم و بدانیم که ظن و گمان، هیچ سودی در فهم حق و حقیقت ندارد "إنّ الظن لایغنی من الحق شیئا". و حق آن چیزیست که نزد خداوند متعال برای بنده او حجتی خواهد شد و فعل بنده بر میزان او سنجیده خواهد شد.
تکرار داستان عمار و مالک:
آنچه این روزها می بینیم، تکرار مکرریست از تاریخ مکرر شده اسلام. تاریخ اسلام، عمار دارد، مالک دارد، و علی بن ابی طالب (علیه السلام) را نیز در خود دارد. اگر مولای ما علیست، کمیلی را در کنار خود دارد که از عرصه جنگ فرار می کرد و برمیگشت ولی در تاریخ ما عارفی نامدار و آشنا به راز مولا ماند. اگر مولای ماعلیست، ابن عباسی دارد که از اسب پیاده نشده، حکم به غلط کاری مولا می دهد و چه بسیار تفاسیر قرآن که بر اساس نقلهای او استوار است. اگر مولای ما علیست، مالک و عماری در کنار او هستند، که بر خلاف حکم مولا، به کاخ عثمان حمله کردند و مشهور است که جنگ صفین بهانه هایی لازم داشت و اولین آنها، دخالت یاران علی در قتل عثمان بود. آیا مالک برای ما، مالک نیست؟ آیا عمار برای ما عمار نیست؟ مگر مالک نبود که وقتی حکم مولا را شنید که باید برگردد، برآشفت که تنها ده ضربه شمشیر فاصله دارم؟ مالک معصوم نبود اما مالک بود.
آدمهای تاریخ اسلام را همانگونه که هستند ببینیم و ولایتمداری را چیزی تعریف نکنیم که هیچ بنی بشری در آن نگنجد.
خودم را عرض می کنم، هنوز یادم نرفته است که احوالم در نمازجمعه 29 خرداد 88 چگونه بود، وقتی که رهبر انقلاب از هاشمی رفسنجانی حمایت کرد و ناطق نوری را از تهمتها مبری کرد و باور کنید اگر نبود حمایت رهبر از احمدی نژاد، همانجا بغضِ گلویم می ترکید و وامصیبتا از رسوایی!
مشکل از جایی شروع شد که عده ای، ملاک های من درآوردی برای ولایتمداری و ولایت پذیری ایجاد کردند و آنقدر حلقه خودی ها را تنگ کردند که حتی خودشان هم به زحمت درونش جای می گرفتند.
2- جریان شناسی سیاسی، پیرامون منابع اخبار
سیاست غربی، بر اساس احتمال و ظن بنا شده است. شما حق دارید که قدرت را در دستان خود حفظ کنید و برای کسب آن برنامه ها ردیف کنید. نفوذ این اندیشه زیانبار به درون ساختار فکری ما، مصیبتها را دوچندان کرده است. همیشه جبهه هایی از قدرتهای متشکل را در مقابل خود تحلیل و رفتار آینده آنها را پیش بینی می کنیم و عمل خویش را بر همین اساس سامان می دهیم. ولی جای تاسف است چون وقتی به خود می آییم می بینیم، حزب و گروهی که در مقابل خود تصور کرده ایم، برادران ما بوده اند و ما خود به دست خود، فرقه ای از ایشان را جدا کرده ایم! یکی را هاشمی چی، یکی مشایی چی، یکی احمدی نژادی، یکی اصولگرا، یک اصلاح طلب، یکی سبز، یکی حزب اللهی، یکی حامی قالیباف، یکی ... و اینهمه فرقه های گوناگون، در بطن ولایتمداری!
اخراج مشایی:
امروز میبینم که عده ای می خواهند احمدی نژاد و مشایی را از جمع امت حزب الله اخراج کنند. میدانم و میدانیم که زورشان به احمدی نژاد نمی رسید اما به خوبی از پس مشایی برآمدند. در ابتدا ساحرش کردند ( که از الطاف خفیه الهی بود که توسط حاج آقا ذوالنور محقق گشت ) و سپس در کوران تحلیلهای ضد شیطانی، ماسونش کردند و مدعی شدند نفوذی هاشمی رفسنجانی در هیئت دولت است و حتی کار به جایی رسید که به حکمی، بین الغی شد و غیبت و تهمت در موردش حلال، سپس "زشتی" نام گرفت و بی ادبان بر او تاختند. به یکباره مستند ظهور بسیار نزدیک است را به پای او نوشتند و اثباتی نانوشته را بیان کردند که او همان فتنه مهدویت است که هاشمی رفسنجانی، سالها به دنبال اثبات آن بود. ولی انگار اینها کافی نبود و احمدی نژاد باید تاوان پس می داد.
اخراج احمدی نژاد:
ماجرای استعفای مصلحی عاملی شد که هجمه ها بر احمدی نژاد آغاز شود. مطالب محرمانه از طریق سامانه پیامکی دفتر مقام معظم رهبری به استماع خبرنگاران رسید و آنها زودتر از هرکسی متوجه شدند که استعفای مصلحی مورد پذیرش قرار نگرفته است. دست و پا زدنها اثری نداشت و در آخر، انتشار نامه ( که تاریخ 30 ام را داشت ) نشان داد که احمدی نژاد با رهبر انقلاب اختلاف نظر دارد در این موضوع. تا تاریخ انتشار نامه، احمدی نژاد به هیئت دولت میرفت و سفر استانی اش را ناتمام نمی گذاشت اما به یکباره فروشکست. بعدها گفته شد که شرط او برای بازگشت به کارعبارت بوده است از برخورد با انتشار دهندگان نامه های سری بین رهبری و رئیس جمهور، برخورد با نمایندگانی که او را در این مدت ضد ولایت فقیه و حتی جریان انحرافی نامیدند و برخورد با مداحانی که بی ادبی را از حد گذرانده بودند. ولی از سوی دیگر، عده ای مدعی شدند که شرط او برکناری مصلحی، برکناری جلیلی و معاون اولی مشایی است. چیزی که احمدی نژاد به شدت رد کرد.
دروغهایی که به احمدی نژاد نسبت دادند، همراه شد با فشار روانی بسیار بر او به گفته ی نزدیکان وی و حتی حجه الاسلام و المسلمین مرتضی آقا تهرانی1، دچار کسالت شدید شد که تا چندی قبل ادامه پیدا کرد. باید قبول کرد که مخالفان احمدی نژاد، پروژه را به خوبی اجرا کردند و نظم فوق العاده ای در انتشار اخبار داشتند. نظمی که به سرعت او را به عرصه انزوا کشاند و تا حد یک ضد ولایت فقیه پایینش آوردند.
آینده سیاسی ایران در انتخابات پیش رو:
حالا دیگر راه مخالفین احمدی نژاد باز شده است. کافیست که ثابت کنند، نمایندگان جریان انحرافی می خواهند علیه ولایت بشورند. کار ساده ایست. انتخاباتِ بعدی، انتخاباتِ تخریب احمدی نژاد به اسم حمایت از ولایت خواهد بود. انتخاباتی که در آن سبزها، با آن کینه های شتریشان که نسبت به احمدی نژاد دارند، ردیف می شوند برای مخالفت با او، به اسم مخالفت با دیکتاتوری و نفی متقلبین و البته در این راه، نام پرطمطراق "بابصیرت" را نیز یدک خواهند کشید. چرا که آنها یک سال و نیم است که می گویند، احمدی نژاد، روزی روبروی رهبر خواهد ایستاد...اما سوی دیگر این ماجرا را توابین تشکیل می دهند. آنها که انگشت ندامت می جوند که چرا با دست خویش، مفسدانی چون رحیمی و مشایی و بقایی دروغگویی چون احمدی نژاد را حاکم کرده اند. دروغگویی که ولایتمداری برای او، یک فرصت بود برای کسب قدرت و پشیمان از اینکه چرا در دوگانه احمدی نژاد-موسوی، به گزینه سوم رای ندادند؟
3- سیاست ما عین دیانت ماست!
همیشه در نظرم، احمدی نژاد مثل مالک بود برای علی، امروز اما احمدی نژاد برایم مالک تر شده است. خطاهایش را به چشم می بینم و ارادتش را نیز. می بینم که فحاشی مخالفان ولایت برایش هیچ وجهی از اعتبار نداشت ولی کمترین توهین ها از سوی "حزب اللهی ها" برایش بسیار گران می آید، آنقدر که مریض احوال می شود و در تمام این مدت حواسم هست که او مثل مالک است. خشم بسیاری دارد که کنترلش بسیار مشکل است و وای اگر با اندکی لجاجت همراه شود. احمدی نژاد یک آدم است، مثل بقیه، مثل همه آنهایی که در کوچه و خیابان می بینیم. انتظار نداشته باشیم که رئیس جمهور محبوب و مردمی، همه کارهایش مثل رهبری باشد. احمدی نژاد یک سرباز است و قرار است سر ببازد. من تا وقتی که او را در عرصه جنگ با مفسدین می بینم، تا وقتی می بینم که تلاشش برای گسترش عدالت به نفع محرومان و مستضعفان است، تا وقتی می بینم که دغدغه اش جبهه جهانی مستضعفین علیه مستکبرین است، تا وقتی می بینم که آرزویش سربازی برای آقا امام زمان است، پشت او خواهم بود.
برای من، احمدی نژاد، یک رئیس جمهور محبوب و مردیست که پایش لغزید اما این لغزش به مخالفت با عقایدش نرسید.
و اما درباره دیگران:
"و منهم من عاهد الله لئن ءاتئنا من فضله لنصّدّقنّ و لنکوننّ من الصّالحین / فلما ءاتئهم من فضله بخلوا به و تولّوا و هم معرضون / فأعقبهم نفاقا فی قلوبهم إلی یوم یلقونه بما أخلفوا الله ما وعدوه و بما کانوا یکذبون / ألم یعلموا أنّ الله یعلم سرّهم و نجوئهم و أن الله علّم الغیوب / الذین یلمزون المطّوّعین من المؤمنین فی الصّدقات و الذین لایجدون إلاّ جهدهم فیسخرون منهم سخر الله منهم و لهم عذاب ألیم"
و بعضى از آنها این گونه با خدا عهد بستند که اگر نعمت و رحمتى نصیب ما کند البته صدقه (یعنى زکات) پردازیم و از نیکان می شویم / و (با این عهد) باز چون خدا از فضل و نعمت خود نصیب آنها کرد بر آن بخل ورزیدند و (از آن عهد) روى گردانیده و (از حق) اعراض کردند. / در نتیجه (این تکذیب و نقض عهد) خدا هم دل آنها را ظلمتکده نفاق گردانید تا روزى که به کیفر بخل و اعمال زشت خود برسند، زیرا با خدا خلف وعده کرده و دروغ می گفتند. / آیا ندانستند که خدا از باطن آنها و سخنان سرّى ایشان آگاه است و خدا داناى غیب و عالم به اسرار پنهانى است؟! / آن کسانى که عیبجویى مى کنند بر آن مؤمنانى که به صدقات مستحبّ فقیران را دستگیرى می کنند و همچنین مسخره می کنند مؤمنانى را که از اندک چیزى که مقدور آنهاست هم (در راه خدا) مضایقه نمی کنند، خدا هم آنها را البته مسخره و مجازات می کند و به آنها عذابى دردناک خواهد رسید.
والسلام
پی نوشت:
نمونه ای از مباحثات عمار: قرار شد عمرو (عاص) با عمار، در حضور شمارى از دو طرف، رو در رو به بحثبپردازند. عمار در همان وهله نخست که عمرو تشهد گفت، به او گفت: تو این سخن را در زمان پیامبر (ص) و پس از آن دیرى است که ترک کردهاى. در ادامه عمار به عمرو که فریبکارانه مىگفت: «ما براى چه مىجنگیم؟تو مطاعترین فرد در میان این سپاه هستى، کارى بکن که از خونریزى جلوگیرى شود. » گفت: اکنون به تو خواهم گفت که براى چه با تو مىجنگیم. پیامبر خدا (ص) ، به من امر فرمود تا با پیمان شکنان بجنگم و مرا فرمود با کجروان «قاسطین» بجنگم که همین خود، شمایید، اما با از دین برگشتگان «خوارج» . . . ندانم که آنان را دریابم یا نه. اى ناتمام مرد! (ابتر) آیا ندانى که پیامبر خدا (ص) در حق على گفت: «من کنت مولاه فهذا على مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» من دوستدار خدا و پیامبرش، و پس از او دوستدار على هستم. عمار در ادامه درباره عثمان گفت: او دروازه بدیها را بر شما گشود. عمرو پرسید: آیا على او را کشت؟عمار گفت: نه، بلکه خداوند، پروردگار على او را کشت. عمرو گفت: آیا تو هم در میان قاتلان بودى؟عمار گفت: من با آنان که او را کشتند بودم و امروز نیز همرکاب آنان پیکار مىکنم. عمرو بن عاص به شامیان همراه گفت: ببینید او اعتراف مىکند که عثمان را کشته است!
1- برادری از برادارن عزیزمان اعتراض کردند که آقا تهرانی آیت الله نیست، از این روی پاک کردم و نوشتم حجه الاسلام و المسلمین. هرچند که برای این عنوان، تره هم خورد نمی کنم.
رشد اقتصادی 1 درصد یا بیشتر؟ کدامیک صحیح است؟
بسم الله
1- من دانشجوی اقتصاد نیستم ولی از دانش اقتصاد بی بهره نیستم
2- آنچه در این متن می آید را به عنوان یک تحلیل مطالعه کنید، شاید در درک آنچه واقع شده است برای شما کارساز باشد
چرایی این نوشته
قریب به 31 ماه از آخرین گزارش بانک مرکزی پیرامون رشد اقتصادی ایران می گذرد و در تمام این ماهها، گزارشهای این نهاد مالی، دچار نقصهایی در بخش صنعت یا دیگر موارد بوده است. این وضعیت با ورود ایران به بحران های سال 88، چندان غیر طبیعی به نظر نمی رسید ولی گذر از این وقایع و آرامش کشور، نیز افزایش شدید درآمدهای نفتی در این چند سال، اقتصاددانان را در مورد آمارهای اقتصادی در سال 89 امیدوار کرده بود و حقیر هیچ اقتصاددانی را نمی شناسم که این امیدواری را در تحلیلهای خود پیرامون طرح هدفمندی و توانا شدن دولت در کنترل تبعات آن وارد نکرده باشد. مخصوصا که سهم درآمد نفتی ایران و نیز حضور ایران در عرصه بورس بازی های پولی برای اهل تحقیق پوشیده نبود.
به هر حال با گذشت اندک مدتی از سال 89، گزارشی از صندوق بین المللی پول منتشر شد که در آن ادعا شده بود رشد اقتصادی ایران در سال گذشته به مرز 1 درصد نزدیک شده است! نیز پیش بینی ایشان از اقتصادی ایران نشان میداد که سال آینده، رشد اقتصادی ایران به صفر خواهد رسید.
با توجه به پیشینه عملکردی صندوق در مورد کشورهای مخالف آمریکا، این آمار توجه موافقین دولت را جلب نکرد ولی نگرانی هایی در این زمینه را باعث شد. ولی با گذشتن از این مرحله، پیشبینی بانک جهانی از اقتصادی ایران نیز شوک دوم را به جامعه اقتصادی ایران وارد کرد. بانک جهانی، رشد اقتصادی در سال قبل را 1.5 درصد و رشد آینده ی ایران را سه درصد تخمین زد(نمودار 1).
نمودار1: میزان GDP اعلام شده توسط بانک جهانی و برآورد کاهشی در سال2008-2009
تقریبا تمام سایتهای مخالف و موافق دولت و حتی بعضی از نمایندگان مجلس، نسبت به این آمار واکنش منفی نشان دادند و دولت را در این زمینه مسئول دانستند.
پرسشهایی که باید به آنها پاسخ گفت
1- رشد اقتصادی چیست و کاربرد آن در عرصه اقتصادی چه خواهد بود؟
رشد اقتصادی نیز مانند تمامی مفاهیم غربی، تعریفی واحد ندارد و حتی کاربردی واحد نیز ندارد. ولی برای فهم کلیت مطلب می توان اشاراتی داشت که در همینجا نقل می کنم. البته مقاله ای خواندم که برای مطالعه دقیق مفید بود. اگر تمایل دارید مطالعه کنید. البته متاسفانه نویسنده مقاله معلوم نیست.
اولین نکته ای که برای فهمیدن رشد اقتصادی لازم است اینکه، تمام مفاهیم اقتصادی در فضای اقتصاد لیبرالی، بر اساس مفهومی بنیادین به نام "پول ربوی (روی هم انباشته شده)" نهاده شده است. این پول، مثل کالا جابجا می شود و در چرخه عرضه و تقاضا صاحب ارزش خواهد شد. تجمیع این کالا در دستان یک فرد حقیقی یا حقوقی به عنوان ثروت تلقی خواهد شد.
با این تفسیر از مفهوم پول، رشد اقتصادی یا رشد تولید ناخالص داخلی ( GDP ) را می توان بدین صورت فهم کرد که نشانه ای از میزان ثروت مجتمع در یک کشور و نیز میزان مبادله ی این کالا بین کشور مذبور ودیگر کشورها خواهد بود. در واقع تولید ناخالص داخلی عبارت است از مجموع ارزش تمام کالاهای تولید شده توسط یک کشور که در یک مبادله پولی صاحب ارزش می شود و به صورت بسیار ساده تر، جمع ارزش کل تولیدات یک کشور(پس با این اوصاف کار مادرها در خانه، با وجودی که صاحب ارزش مادی و معنویست، بخاطر اینکه مورد مبادله مالی قرار نمیگیرد در این ارقام محاسبه نمی شود و البته از این موارد بسیار است). حال این تولیدات را می توان با قیمت دلار و نسبت آن به پول واحد کشور هدف سنجید (GDP NORMAL )، مثلا تولیدات به ریال را تبدیل کنیم به معادلش در دلار و حساب کنیم یا با تعیین نرخ مرجع نسبی و تعیین سبدهایی خاص، به بررسی نرخ رشد تولید ناخالص داخلی بر اساس قیمت برابری دلار بپردازیم (PPP). ایران از نگاه اول (دلار به نرخ مبادله ای) جزو 70 کشور برتر و از نگاه دوم(دلار به نرخ برابری در توان خرید)، 18 امین اقتصاد بزرگ دنیا محسوب میشود. البته بدون توجه به حجم زیرزمینی اقتصاد ایران.
با این بیان، کاربرد رشد اقتصادی بر اساس GDP NORMAL معلوم می شود. بانکهای بین المللی به این آمار نیاز دارند تا بتوانند میزان ارز مورد نیاز یک کشور و نیز توان بازپرداخت آنرا توسط کشور بررسی کنند. یعنی بتوانند مطمئن باشند که وقتی به کشوری وام می دهند، حجم اقتصاد و مبادلات آن به گونه ای خواهد بود که بتواند وام داده شده را بازپس دهد.
و اما در باره ی نرخ برابری، وقتی می گوییم قیمت برابری دلار در ایران کمتر از 200 تومان است یعنی به طور متوسط با 200 هزار تومان می توان همان مقدار رفاه در ایران داشت که با 1000 دلار در ماه در آمریکا، البته این رقم برای قبل از هدفمندی یارانه هاست. این در حالیست که با نرخ مرجع مبادله ای در جهان، هر دلار نزدیک به 1000 تومان است! پس در واقع نیاز کشور ما در مبادلات بین الملی را همان GDP NORMAL تعیین می کند ولی سطح زندگی در کشور را به نسبت دیگر کشورها، بر اساس PPP باید تعیین کنیم. البته این شاخص برای تعیین رفاه کارآمد نیست ولی عنصر مناسبی برای بررسی مقایسه ای محسوب می شود.
ملاحظاتی در باب رشد اقتصادی
در این زمینه ملاحظاتی نیز وجود دارد. مثلا رشد GDP بر اساس سال پایه تعیین می شود و این سال پایه هرچه به سال محاسبه نزدیک تر باشد، اثرات تورمی را کمتر نشان میدهد. ولی اگر نرخ مرجع محاسبه، خود دچار افت در برابر کالاهای دیگر شود چه؟ آیا این تغییر هم در محاسبات رشد اقتصادی لحاظ می شود؟ مثلا ایران خریدهایی از جنس ین و یورو دارد ولی نرخ ریال خود را به تغییرات دلار وابسته کرده است. حال سوال اینجاست که این تغییر در میزان ارزش کالاها در کشور نیز اثر نخواهد داشت؟ به هرحال ممکن است کشور ما دچار رشد اقتصادی خوبی بشود ولی به خاطر تثبیت نرخ ریال نسبت به دلار، نرخ رشد اقتصادی ما در برابر کشورهای دیگر که نرخ ارزهایشان برای مبادله به دلار وابسته نیست، کمتر نشان داده شود. پس حقیر محاسبه و مقایسه رشد اقتصادی ایران با دیگر کشورهای منطقه که پول خود را نسبت به دلار تثبیت نکرده اند نمی پذیرم.
2- آیا بانک مرکزی و مسئولان دولتی ایران، این میزان کاهش رشد اقتصادی را تایید می کنند؟ آیا آمار بانک جهانی و صندوق بین المللی پول مغرضانه است؟
دو مصاحبه از مسئولان اقتصادی مشاهده کردم که مخلص کلام ایشان نادقیق بودن آمارهای بانک جهانی و صندوق بین المللی پول در مورد ایران بود. البته هیچ یک از دو عزیز در مورد غرض ورزی این نهاد بین المللی صحبتی نکرده بودند. دکتر قرضاوی در این زمینه گفتگویی ترتیب داده است و بدون بیان نرخ رشد اقتصادی درایران، از افزایش آن خبر داده است. نیز وزیر اقتصادی و دارایی در مصاحبه با رسانه های خارجی اعلام کرد که رشد اقتصادی اعلام شده توسط صندوق و دیگر نهادها غیر واقعی و نادقیق است ودر طول زمان اصلاح می گردد.
همچنین رئیس کل بانک مرکزی در مصاحبه ای جداگانه ، نرخ رشد اقتصادی ایران را در سال 87، معادل با 8 درصد بیان کرد.
بر اساس آمارهای غیر رسمی و منتشر نشده، نرخ رشد اقتصادی ایران در سال 89 نیز 6.5 درصد بیان شده است. با این اوصاف، نظر شما را به جدول زیر جلب می کنم. این جدول نشان می دهد که رشد اقتصادی اعلام شده در سالهای گوناگون توسط بانک مرکزی و بانک جهانی چه تفاوتهایی با یکدیگر داشته اند. شرح کاملتر این جدول را کمی بعد بیان خواهیم کرد.
|
سال |
رشد اقتصادی - بانک جهانی(منتهی به سال میلادی متناظر) |
رشد اقتصادی - بانک مرکزی |
|
89 |
1.5-2011 |
6.5(منابع غیر رسمی) |
|
88 |
1-2010 |
اعلام نشده است |
|
87 |
2.5-2009 |
|
|
تغییر در اهداف مالی و آماری دولت |
|
|
|
86 |
7.8-2008 |
7.8(هدف برنامه) - 7.6 (بدون نفت) - 6.9 (با نفت) |
|
85 |
5.1-2007 |
7.4(هدف برنامه) – 6.6 (بدون نفت) – 6.2 (با نفت) |
|
تغییر دولت در ایران |
|
|
|
84 |
5.4-2006 |
7.1(هدف برنامه) – 5.3 (بدون نفت) – 4.2 (با نفت) |
|
83 |
4.8-2005 |
6.8(هدف برنامه) – 5.1 (بدون نفت) – 4.8 (با نفت) |
|
82 |
6.8-2004 |
6.7(هدف برنامه) - 7.8 (بدون نفت) – 7.4 (با نفت) |
|
81 |
7.6-2003 |
6.5(هدف برنامه) – 7.5 (بدون نفت) – 6.5 (با نفت) |
ارقام اعلام شده از گزارشهای رسمی بانک مرکزی و سخنان مسئولان این بانک استخراج شده است
3- چرا رشد اقتصادی ایران از نگاه بانک جهانی و صندوق بین المللی پول کاهش یافته است؟
تحلیل این واقعه نیازمند توجه به سیاست های کلان اقتصادی در ایران است. قبل از هر چیز عرض کنم که فاصله ارقام گزارش شده بین بانک مرکزی و بانک جهانی، در سالهای سازندگی و اصلاحات، تفاوتهای فاحشی نداشت. علت این مسئله را باید در شفافیت کامل حساب های ارزی ایران در بانکهای جهانی دانست. ایران در این دوره ها به ارز کافی دسترسی نداشت و از این روی سعی می کرد تا با معاملات مالی با بانک های جهانی، این ارز را تامین کند. از این روی کشور ایران تمام دارایی های خود و درآمدهای کلان خود را در معرض دید دولتهای وام دهنده قرار میداد و ذخایر ارزی کشور را به درستی اعلام می کرد.
این رویه تا سقوط قیمت نفت در دولت خاتمی به 8 دلار نیز ادامه پیدا کرد ولی بعد از سال 81 که درآمدهای نفتی دچار جهش چمشگیری شد، از میزان شفافیت حساب های ارزی ایران ( میزان دقیق درآمدهای نفتی ) نیز کاسته شد. با تشکیل حساب ذخیره ارزی در دولت خاتمی، این مسئله (شفافیت اقتصادی در عرصه بین المللی) رنگ و بوی تازه ای به خود گرفت و تا اواخر سال 84 ( که دولت در دست ایشان بود) همین رویه ادامه پیدا کرد به جز یک سال ( 82 که درآمد نفتی به ناگاه از 27 به 36 میلیارد دلار افزایش یافت) میزان شفافیت حسابهای ایران و درآمدهای کشور به حدی بود که ارقام درآمدی کشور با دقت مناسبی قابل دسترسی بود. بعد از سال 81، رقم اعلام شده توسط بانک جهانی، به رقم رشد تولید ناخالص داخلی با نفت نزدیک شد که نشان از تسلط اطلاعاتی آن بانک به ذخایر ارزی ایران داشت.
با شروع به کار دولت احمدی نژاد، تقابل در تعیین مشی جدید برای استفاده از حساب ذخیره ارزی و نیز اعلام دقیق درآمدها و میزان تولید داخلی به کشورهای بیگانه افزایش یافت. نتیجه ی تمام این بحث ها این بود که دولت بعد از سال 86، هیچ آمار جامعی از رشد اقتصادی ایران و درآمدهای ارزی کشور ارایه نداد.
همانگونه که اقتصاددانان دانشگاهی از میزان درآمدها بی خبر بودند، سازمانهای بین المللی نیز هیچ آمار مشخصی از درآمدهای ارزی ایران، چه در بخش صادرات نفتی و چه غیر نفتی نداشتند. به هر حال با انتقال حسابهای ارزی ایران از بانکهای جهانیِ اروپایی به بانکهای شرقی ( که مدتها به عنوان تهدید علیه غرب بیان میشد ) و ورود ایران به بازار بزرگ بورسبازی ارزی ( بازار سلف پول )1، تحریم های بانکی علیه ایران نیز شدت گرفت.
نتیجه اینکه حسابهای ارزی کشور وارد فضای پولشویی بانکی شد و این یک معنی بیشتر ندارد. در حالی که درآمدهای نفتی ایران در این مدت افزایش یافت و حتی ذخایر ارزی مورد ادعای دولت به بیش از 60 میلیارد دلار ارز در داخل کشور و نیز ذخیره طلا به 100 میلیارد دلار رسیده بود (و این ارقام، غیر از حسابهای مالی کشور در خارج از کشور است)، برآورد رشد تولید ناخالص داخلی ( برآورد درآمدهای ارزی و ریالی ) از اقتصاد ایران نیز کاهش یافت!!!
اوج این ارقام را باید در دو سال 87 و 89 جستجو کنیم. در سال اول، رشد اقتصادی مورد ادعای ایران 8 درصد و رشد مورد ادعای بانک جهانی 2.5 درصد بود. با گسترش قاچاق ارز از طرف دولت ایران ( و به صورت خلاصه می توان به مزه کردن این بورس بازی کلان در عرصه بین المللی زیر زبان مدیران ارشد مالی کشور تعبیر شود ) و پوشیده ماندن میزان دارایی های واقعی کشور در بانکهای خارجی و میزان طلای انبار شده، رویه ی سقوط درآمدهای ارزی کشور نیز ادامه پیدا کرد.
به گونه ای که در سال 88 به 1 و در سال 89 به 1.5 درصد رسید. این رویه حتی برای سال بعد، توسط صندوق بین المللی پول منفی تخمین زده شد ولی بانک جهانی این رقم را سه درصد تخمین زده است! که یعنی پیش بینی بانک جهانی از اقتصادی ایران این است که رشد تولید ناخالص داخلی از سال 91 رویه ی پرشتابی خواهد داشت. به نمودار2 توجه کنید.
نمودار 2: میزان تولید ناخالص داخلی ایران به پیش بینی بانک جهانی بعد از سال 2009-2010
گذشته از مفاهیم مندرج در نمودار، به این نکته توجه کنیم که قبل از حذف آمارهای ایران از عرصه ی بین المللی، میشد رویه دولت را تشخیص داد. بدین صورت که رشد تولید ناخالص داخلی ایران که مورد تخمین بانک جهانی بود، به رشد اقتصادی بدون نفت نزدیک شده بود و این یعنی به تدریج آمار درآمدهای ارزی ایران در حال حذف شدن از روی پرتال بانک جهانی بود.
1- بازار سلف چیست؟ تصور کنید که شما یک قابلمه در منزل دارید. یک نفر میاید و به شما می گوید، امروز قابلمه را قیمت کردم، شده است 20 هزار تومان. من این 20 هزار تومان را به شما می دهم، شما هم همین الان قابلمه را به من بفروشید. خب شما اگر این را قبول کنید، یک خرید و فروش عادی انجام داده اید. حال تصور کنید که یک نفر دیگر بیاید و بگوید، من امروز 20 هزار تومان به شما می دهم، شما چهارماه بعد ( به علاوه ی هزینه انبارداری) این قابلمه را به من تحویل دهید. شما هم می گویید قبول می کنم چون امروز به ٢٠ هزار تومان نیاز دارم. حالا چهار ما گذشته است. اگر قیمت قابلمه بشود 40 هزارتومان، برای شما فرقی ندارد چون جنس برای شما نیست و تحویل میدهید ولی خریدار 20 هزار تومان سود می کند، در عوض نقدینگی مورد نیاز شما در زمان دریافت پول تامین می شود. به بازاری که چنین مبادله ای در آن صورت گیرد می گوید بازار سلف (یا آینده). حالا فرض کنید به جای قابلمه و پول، داریم دلار و یورو و طلا مبادله می کنیم. اگر بدانم که کدام ارز در آینده سقوط می کند، می توانم ارزش پول خود را افزایش دهم! یعنی به زبان ساده تر، مثل آب خوردن ربا می خورم حالشو می برم...
والسلام
پی نوشت: مسئولان صندوق بین المللی پول در دیداری با مسئولان وزارت اقتصاد مطالبی گفتند که مطالب مندرج در مقاله حقیر را در عدم دسترسی به آمار صحیح در مورد اقتصاد ایران تایید می کند.
"یکی دیگر از موضوعات مورد بحث در این نشست، پیش بینی صندوق بین المللی پول در مورد نرخ رشد اقتصاد ایران بود که معاون وزیر اقتصاد ارقام پیش بینی شده از رشد اقتصاد ایران در گزارشهای IMF را نادرست و غیر واقعی دانست و نمایندگان صندوق بین المللی پول نیز ضمن تأکید بر برآوردی بودن نرخهای اعلام شده، دلیل ارائه این ارقام را عدم دسترسی به اطلاعات آماری لازم دانستند و اعلام کردند با کسب اطلاعات جدید به خصوص از بخشهای صنعتی و کشاورزی نسبت به اصلاح برآوردهای قبلی اقدام خواهند کرد."
فتنه ای به نام ظهور
روز نامعلوم، ماه نامعلوم، سال نامعلوم
امروز قریب به یک سال است که شرق و غرب عالم در بحرانهای طبیعی و اجتماعی غوطه ور شده است. قوای اقتصادی و سیاسی دچار آسیب های فراگیری شده اند و فیلسوفان شرق و غرب، زندگی مادی و بدون آرمانشهر را تبلیغ می کنند. امروز، ریشه اندیشه ثروتمندی ( پول ) به موزه های تاریخ پیوسته است و جنس و معنای زیست به تکاپو برای رفع نیاز و کسب لذت ملحق شده است. امروز، تاریخ دچار بحران هویت شده است و سخن در فضای شناور ارتباطیِ ایجاد شده در دنیای مجازی، ماهیتی دگرگون شده را قبول کرده است.
چندی پیش در ماه رمضان کسوفی رخ داده است و زلزله های مهیبی باعث خرابی های گسترده و آتشفشان های ویرانگر در جهان شده است. عده ای از شیعیان مدعی شده اند که ظهور در همین سال رخ خواهد داد و این مسئله جهان تشیع را دچار بحران های عمیق سیاسی و اجتماعی کرده است. مرزبندی های مشخصی درون حوزه های علمیه بروز کرده است. عده ای مدعی هستند که حدیث مرتبط با کسوف در ماه رمضان از لحاظ سندی ضعیف است و احتمال دستکاری توسط خلفای عباسی را در آن تشدید می کنند. تقریبا هر روز سخنرانی های پرشوری با موضوع مهدویت در جریان است و البته جریان مقابل نیز بیکار ننشسته است و مدعیست، این کار تعیین وقت است و حتی اگر علائم حتمی هم بروز کرده باشد، تعیین مصداق و تعیین سقف برای زمان ظهور، مصداق روشنی برای "کذب الوقاتون" است. تمام وبلاگها و سایتهای فارسی و عربی دچار هیجانی عمیق شده است. اهل تسنن نگاه خود را با حیرت به شیعیان دوخته اند و منتظرند که ببینند این پیش بینی اتفاق خواهد افتاد یا نه؟ فضای بحث های مذهبی در رد و تایید اندیشه های شیعی و رافضی خوانده شدن آنها در فضای بحثهای دینی در جریان است. تقریبا فضای جهان اسلام با بروز این واکنشها به سختی متشنج شده است.
در همین کشاکش است که ناگهان صدایی مهیب از آسمان به گوش می رسد. در هنگامه طلوع، صدایی به شهادت بر ولایت امیر مومنان علی علیه السلام بلند می شود. از آغازین ساعات امروز، تمام جهان دچار شک و وحشت شده است. تقریبا نیمی از روز است که تحلیلگران سعی می کنند منشا صدا را کشف کنند. هنوز هیچ جمع بندی درستی روی منشا صدا بدست نیامده است که به ناگاه صدای مهیب دیگری در آسمان شنیده می شود. صدایی که به حقانیت خلیفه راشدین شهادت می دهد. فضای جهان اسلام دچار بهت و حیرت شده است. تقریبا در آستانه ی یک جنگ تمام عیار داخلی قرار گرفته ایم. کشورهای مسلمان خود را برای سرکوب هر نوع تظاهراتی آماده می کنند. انگیزه های ملی گرایانه به شدت بالا گرفته است. عده ای سعی می کنند مردم را از جنگ طایفه ای دور سازند.
مردم دچار بحرانهای عمیق روحی شده اند. فضای جنگ داخلی بر تمام خانه ها سایه افکنده است. برادران و خواهران یکدیگر را تکفیر می کنند. خانواده ها در آستانه فروپاشی قرار گرفته است و ... در همین اثناست که یک نفر خط را می شکند!
سایت پر مخاطب شیعی اعلام می کند، دولت آمریکا اخیرا به تکنولوژی خاصی دست یافته است که می تواند از طریق ماهواره های پیشرفته ی خود، شبکه ای از صدا را در سراسر نقاط زمین پخش کند! دولت آمریکا در این زمینه سکوت کرده است و تقریبا همه از این خبر دچار شک شده اند. هنوز گرمای این خبر نخوابیده است که فردی در مکه اعلام می کند " انا المهدی"(1)
برای عده ای هیچ شکی باقی نمانده است که این فرد کذاب است و احتمالا از سوی آمریکا و برای اجرای یک پروژه ی اسرائیلی به منطقه اعزام شده است. در کمتر از 24 ساعت موج تحلیل ها روان می شود و از ناشناس بودن این فرد و عدم شناسایی او توسط علمای شیعه سخن ها گفته می شود. مهمترین احتمال پیرامون او این است که وی از بزرگان فراماسونری باشد و تلاش دیگری برای نابودی کامل اسلام از درون. موج تکذیبیه ها و اعلام هشدارها از سوی بزرگان حوزه های نجف و قم و مشهد و اصفهان و ... در جریان است. دفاتر مراجع تقلید اعلام می کنند، فرد مدعی را نمی شناسند و منتظر وقایع آینده خواهند ماند. جلسات تحلیلی در موسسات اسلامی در جریان است و عده ای مدعی هستند که اگر احتمال حضور آمریکا در این پروژه در حد 1 درصد هم باشد، حمایت ما از این فرد می تواند به نابودی کل تشیع بیانجامد چرا که شیعه جز مراجع تقلید و آرای حوزه های علمیه نیست و اگر چنین باشد، به کج راهه رفتن آنها به معنای متهم شدن شیعه به دروغگویی خواهد بود.
و در آخر، سد سکوت را یک مشت جوان بی سروپا و ناشناس می شکنند!
عده ای از جوانان پرشور که منتظر چنین واقعه ای بوده اند اعلام می کنند ما این فرد را امام خود می دانیم و از او پیروی خواهیم کرد. همین جملات کافیست تا موج تکفیرها و دستگیری ها در سراسر بلاد اسلامی به راه بیافتد....
پی نوشت: و سوال اینجاست. آنهایی که تمام احادیث را تضعیف می کنند، آنها که با سازندگان یک مستند (ظهور نزدیک است) که چندان هم مهم نبود چنین برخوردهای سختی می کنند(و حتی سایتشان را هم مسدود کردند)، آنها که تمام دردشان این است که چرا احمدی نژاد را در فلان مستند آورده اند، آنها که خطر بزرگ را مشایی و حمایت او از این فیلم قلمداد می کنند و ... آنها در کجای این داستان می ایستند؟
من در کنار جوانان خواهم بود، شما چه می کنید؟
یا حق
١- جانم به فدای مهدی فاطمه
صدور انقلاب ناممکن است
پیش از هر چیز بگویم: این متن را می نویسم در جواب نوشته ای از دکتر کوشکی، هرچند که دانش ایشان بسیار بیشتر از امثال بنده است و حقیر افتخار می کنم که برنامه ایشان را از صدا و سیما دیده ام! آنچه می خوانید، تذکریست که شاید برای شما جالب باشد...
انقلاب با جنبش متفاوت است!
دوستانی که با نظریات انقلاب ها آشنایی دارند، مختصات یک انقلاب و تفاوت آن با یک جنبش را به خوبی میشناسند. انقلاب ها تعریف های معینی دارند و در قالب تعریف های خود می توانند تفاوت حرکتهای خرد اجتماعی یا سیاسی را با یک انقلاب فراگیر معنی کنند. آنها انقلاب های کبیر ( چون انقلاب فرانسه و روسیه ) را ریشه انقلاب های دیگر در جهان میدانند و مشخصه ی تمام این انقلاب ها، نفی ساختار حاکم و جایگزینی یک نظام جدید (سیستم ) بجای آنهاست.
اما این تمام ماجرا نیست! انقلاب یک مفهوم مدرن است. هر مفهوم مدرن از همتایان خود جدا نیست! هر انقلابی باید خصلت ملیت را در خود داشته باشد، باید نهادسازی را در دستور کار خود قرار دهد، باید نوشتن قانون اساسی جدید را مورد نظر قرار دهد و ... اینها مفاهیمی هستند که همیشه همراه مدرنیته به سراغ جوامع آمده اند. نمی توان خصلت ملیت را از انقلاب جدا کرد و اصولا انقلاب جهانی بی معنیست از آنجا که قانون اساسی جهانی نیز بی معنیست! اینها مفاهیمی هستند که با ملیت عجین شده اند.
حال سوال اینجاست که ایا صدور انقلاب ممکن است؟ صدور ارزشهای یک انقلاب ممکن است اما صدور انقلاب، به معنای صدور شیوه های حاکمیتی امریست که تحقیق و دقت می طلبد. انقلابها مثل تمام مفاهیم مدرن یک ظاهر و یک باطن دارند. ظاهر آنها همان تکنیک های براندازی و تشکیل مجالس قانونگذاری و یا تعیین حاکمان است اما باطن آن پذیرش مدرنیسم است. نمی توان مدرنیسم را با تمام مفاهیمی که به همراه خود دارد رد کرد و ادعا نمود که «ما انقلاب کرده ایم»!
وقایع سال ١٣۵٧ در ایران، منجر به سقوط شاه شد ولی سوال اینجاست که آیا آنچه واقع شد، فرزند مدرنیسم بود؟
محمد رضا شاه دیکتاتور نبود!
بر خلاف شعارهای مکرری که مردم ایران علیه شاه می دادند، تاریخ ایران نشان می دهد که اعمال شاه و ساختار نظام شاهنشاهی، دقیقا منطبق بر قانون اساسی بود و شاه از حقوق قانونی خود تعدی نمی کرد (هرچند که حدود اختیارات او بسیار وسیع بود ولی به هرحال ذیل قانون تعریف میشد)! دیکتاتور هم تعریف مشخصی دارد که عبارت است از «حاکمی که پا را از مرزها و حقوقی که قانون برای او تعیین کرده است فراتر بگذارد». حتی امام خمینی ( که رضوان خدا بر او باد ) نیز در بهشت زهرا تاکید کرد که مردم دیگر این قانون اساسی را نمی خواهند و این یعنی مشروعیت سیاسی شاه را که متصل به قانون اساسی بود منکر شد و به صورت ضمنی تایید کرد که شاه با قانون اساسی به جنگ ما نیاید که مثلا بگویند «شاه دیکتاتور نیست و خلاف قانون عمل نمی کند»، ما قانونش را قبول نداریم!
می خواهم کمی بحث را جلو تر ببرم. هیتلر دیکتاتور بود؟ قطعا خیر! مارتین لوترکینگ، رهبر سیاهان آمریکا، در باره هیتلر می گوید: « هرگز نباید فراموش کنیم که تمامی اقدامات آدولف هیتلر در آلمان "قانونی" بود و آنچه آزادیخواهان مجاری در مجارستان انجام دادند "غیرقانونی" محسوب میشد. »
حتی موسلینی هم دیکتاتور نبود و اندیشه او که ذیل فاشیسم تعریف میشد توانست نهادهای قانونی و قانون اساسی متناسب با خود را بوجود بیاورد. این یعنی با تعریفی که از دیکتاتور داریم، حتی او نیز دیکتاتور نبود!
مثال های نزدیک تر؟ مثلا یادتان هست که معاون رئیس جمهور آمریکا گفته بود "مبارک دیکتاتور نیست"؟ این جمله هیچ ایرادی ندارد و اتفاقا کاملا هم درست است! مبارک سالها حکومت کرد و بر اساس قوانین کشور حق داشت که شرایط فوق العاده را تمدید کند. او خلاف قانون عمل نکرده بود!
حال یک مثال ساختار شکنانه!
امام خمینی بدون شک بر اساس آموزه های غرب یک دیکتاتور است! مقام امام خمینی، یک مقام فراقانونیست که می تواند در قاون اساسی دخل و تصرف کند و اجرای آن را نه تنها پس و پیش کند که حتی می تواند خلاف آن را محقق سازد! این مسئله شامل آیت الله العظمی خامنه ای هم می شود!
مصاحبه ای در تاریخ 26 آذر 58 با امام خمینی صورت گرفته است که در آن سوالی بسیار مهم مطرح شده است:
سوال: بعد از تصویب قانون اساسى شکلى از حکومت که مطرح شده دو شکل است. یکى اینکه یک حکومتى با استبداد روحانیت بر سر کار مىآید و یا اینکه یک حکومتى که روحانیت در آن نقش فرعى دارد روى کار مىآید. این دو تا شکلى است که در جهان مطرح است. نظر حضرتعالى چیست در این مورد؟
امام خمینی در جواب این فرد (که انصافا سوالی دقیق را مطرح کرده بود)، مطالب بسیاری را مطرح کرده است که به نظرم جزو مهمترین بیانات امام است! به این جملات دقت کنید:
«آن کسى که اسلام قرار داده براى حکومت ...مذهبش حکم میکند به اینکه دیکتاتورى نباید باشد... باید اگر مردم تعیین کردند یک رئیسى را براى کشور، آن (فقیه) هم اجازه بدهد ... اسلام که فقیه عادل مطلع دلسوز براى ملت را قرار می دهد که این نظارت کند یا فرض کنید حکومت کند، براى این است که جلو بگیرد از غیر عادل...»
و از همه مهمتر این قسمت ها:
«اسلام بنایش بر این نیست که دیکتاتورى کند؛ بنایش بر ظلم نیست. دیکتاتورى یک ظلم بزرگ است براى ملتها. و اسلام جلوى ظلم را گرفته است...حرفهاى ما خلاف حاکمیت ملى است؛ نه! این خلاف حاکمیت ملى ماست که یک نفر عادل دانشمند دلسوز ملت، متعهد به اسلام و احکام اسلام، متعهد به اینکه دیکتاتورى فسق است، دیکتاتورى ظلم است، یک همچو آدمى را ما حاکم کرده باشیم بر این ملت، خدمت کرده ایم....اختیار را دست اینها دادند که مبادا یک وقتى یک رئیس جمهورى پیدا بشود مثل کارتر! اینها می خواهند نگذارند کارترها و نیکسونها و امثال اینها در اینجا پیدا بشود»
توجه دارید؟ تمام مفاهیمی که امام استفاده می کرد، مذهبی ( به قول غربی ها مبتنی بر سنتی که مدرنیته از آن عبور کرده است ) بود! امام خمینی به وضوح می گوید، دیکتاتور مساویست با ظالم، و ما می خواهیم عادل حکومت کند و اجازه ی حکومت از سوی او می آید ( همین تنفیذی که الان داریم).
حال سوال خود را تکرار می کنم. آیا وقایع سال 57، به ظهور مدرنیسم در ایران ختم شده است؟ و سوال اساسی تر اینکه آیا انقلاب ما در ادامه ی راه تجدد (مدرنیسم) و جزئی از تاریخ تجدد محسوب می شود؟ ما اولین منتقد مدرنیته هستیم که توانست انتقاد خود را در ساختار حاکمیت بروز دهد. کسانی که مفاهیم مدرنیته را به بازی گرفته اند. حاکمیتی بر اساس امت اسلام بنا کردیم (و معنی ملیت را ذیل آن باز تعریف کردیم!) و حتی معنی دیکتاتور را به ظالم عوض کردیم و معنی قانون اساسی را در بازنویسی در قانون اساسی عوض کردیم و ...
حال روشن و شفاف از شما می پرسم. نفی کنندگان تجدد، چگونه توانسته اند انقلاب کنند؟ با توجه به شواهد بالا، ما انقلاب نکرده ایم و ساده تر اگر بگویم، تلاش اساتید محترم در دانشکده علوم سیاسی برای اثبات این نکته که انقلاب ما یک انقلاب کبیر بود بی وجه است چون اصلا انقلابی در کار نبوده است!
پس آنچه واقع شد چه بود؟
آنچه در سال 1357 بروز کرد، یک قیام اسلامی بود. همانگونه که خداوند، مسلمانان را به قیام علیه طاغوتیان خوانده است. این قیام، وجه بندگی خدا داشت. همین کافیست برای ما. در این باب مثالهای دیگری هم هست که انشاءالله به موقع برای شما قرار خواهم داد ولی برای اینکه گوشه ذهن خود داشته باشید عرض می کنم که نویسندگان قانون اساسی، منظور دقیق خود را از جمهوریت نظام معلوم نکرده اند و آنرا به رابطه ی امامت و امت تعبیر کرده اند...
سوال از استاد
حال از استاد گرامی مان جناب کوشکی باید پرسید که آنچه شما به دنبال آن هستید، چیست؟ شما می خواهید انقلاب اسلامی را به کشورهای منطقه صادر کنید؟ اگر این فرض را می خواهید محقق کنید، بدانید که ممکن نیست.
آنچه ما به منطقه صادر کرده ایم، قیام اسلامی مان بوده است. قیامی که همراه با مفاهیم خود صادر شده است. قیام های منطقه اسلامی است، نه به این خاطر که نماز جمعه دارد یا صلوات و دعا دارد ... بلکه به این خاطر اسلامی محسوب می شود که دیکتاتورهایش، دیکتاتور نیستند، ظالم هستند! قیام کنندگانش همزبان هستند و زبان مشترک آنها قرآن است ( و البته این غیر از زبان تکلم است ) و قیام خود را بر اساس فطرت مشترک سامان داده اند، نه مفاهیمی اعتباری چون آزادی که به واسطه ی نفی سلطه حاصل شده اند و به دنبال آزادگی هستند و ...!
این خود می تواند موضوع مقاله ای جدید باشد.
یا حق
پی نوشت: با تعریفی که در این مقاله ارایه دادیم، بوش و سارکوزی و بلر و ... دیکتاتور محسوب می شوند.
تذکری به خویشتن و کلامی با مخاطب
بسم الله الرحمن الرحیم
این دو آیه را مینویسم تا همیشه یادم باشد، گفتگو هرچند مفید است اما همیشه منجر به نتیجه نخواهد شد ( مخصوصا اگر به همزبانی تبدیل نشود ):
١- قل کل یعمل علی شاکلته فربکم اعلم بمن هو اهدی سبیلا
بگو: هر کس به طریقه خویش عمل مىکند و پروردگار تو بهتر مىداند که کدام یک به هدایت نزدیکتر است.
٢- و لو انّ قرءانا سیّرت به الجبال او قطعت به الارض او کلّم به الموتی، بل لله الامر جمیعا، افلم ییأس الذین ءامنوا ان لو یشاء الله لهدی الناس جمیعا، و لایزال الذین کفروا تصیبهم بما صنعوا قارعة او تحلّ قریبا من دارهم حتی یاتی وعد الله، انّ الله لایخلف المیعاد
و اگر قرآنی بود که کوهها به وسیله آن از جای برکنده و روانه میشد، یا زمین به آن شکافته و قطعه قطعه می گشت، یا مردگان به وسیله آن زنده میشدند و درباره رستاخیز با آنان سخن گفته میشد، بازهم کافران هدایت نمیشدند، مگر اینکه خدا می خواست. آری! تنها معجزه سبب هدایت مردم نیست، بلکه کارها همه در اختیار خداست. با این وصف آیا مومنان ندانسته اند که خدا نمی خواهد این کفرپیشگان هدایت شوند و اگر خدا بخواهد همه ی مردم را هدایت می کند؟ و آیا مومنان از هدایت یافتن این کافران ناامید نشده اند که می خواهند معجزه ای جز قرآن برای آنان آورده شود تا ایمان بیاورند؟ و کسانی که رسالت تو را انکار کرده اند، پیوسته به سبب کفرشان به خدای رحمان، حادثه ای کوبنده به آنان میرسد، یا آن حادثه نزدیک خانه هایشان فرود می آید و آثار آن دامنگیرشان میشود. این امر همچنان ادامه دارد تا این که وعده خدا فرا رسد و نابودشان کند. به یقین، خداوند وعده خود را خلاف نمی کند
قرآن به دنبال چیست؟
در نظرم قرآن بالاترین معجزه ی تاریخ است، چرا که خدا با آنهمه عظمتش، زبانش را ساده کرد، باز هم ساده کرد و آنقدر این کار را ادامه داد که نادانی چون من هم آن را فهم کنم. از این روی بالاترین معجزه ی جهان را، بزرگترین هدایت بشر به سوی همزبانی میدانم. همزبانی بر اساس فطرت. خدا به من آموخت که با کلام فطرت با او سخن کنم و با کلام فطرت سخنش را بشنوم. چگونه است که ما با روشی که خداوند به ما تعلیم کرده است در این کتاب، نمی توانیم سخن یکدیگر را درک کنیم؟
از این روی، حقیر سعی خواهم کرد تا بر اساس فطرت ( که همانا گفتمان قرآن است )، همزبانی را آغاز کنم. باشد که خداوند مرا یاری دهد.
در این وبلاگ چه خواهید خواند؟
گاه گاهی بحثهای خود را در فضاهای مختلف مجازی منتشر خواهم کرد ( البته انتشار بحثهای خصوصی متوقف خواهد بود بر اجازه ی مشارکت کنندگان، وگرنه بدون نام منتشر خواهم کرد ).
نیز تلاش خواهم کرد تا دغدغه های فکری خود را در این وبلاگ بیان و تبلیغ کنم و از همه مهمتر به نقد بگذارم.
دوستانی که به نوشته های حقیر نقدی دارند، رک و پوست کنده بگویند، حتی حاضرم پستهای وبلاگ را بدون هیچ مشکلی حذف کنم اگر مجاب شوم که نوشتنشان نادرست بوده است.

نظرات ()